.
                        
نمایه


وب سایت پایگاه مقاومت بسیج

شهید
دکتر چمران


شهرستان لاهیجان




آدرس: انتهای خیابان کاشف شرقی - جنب مسجد حضرت ابوالفضل(ع)


Email: Info@chamran-lahijan.ir


توجه:
برای دسترسی موضوعی و همچنین آرشیو مطالب به
" بخش خبری "

 از منوی اصلی مراجعه نمایید.





برای بازدید از سایت ترجیحا از مرورگرهای Google Chrome یا Mozilla Firefox استفاده نمایید.



منوی اصلی
لینکهای سریع
دیگر بخشها
بخش کاربری
مطالب سایت
بخش خبری
امکانات سایت
عضويت سريع
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
صوت


www.chamran-lahijan.ir

آمارگیر
   
   
 
 
پايگاه مقاومت بسيج شهيد چمران ناحيه لاهيجان: داستان ها و خاطرات دور

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]
 

سید مرتضي شهید و ما
نگارش یافته توسط sajjadkhosropour  
پنجشنبه، 22 ارديبهشت ماه ، 1390

test

مريم اميني
ـ همسر شهید آقا سید مرتضی آوینی

واي بر ما اگر با اين شتاب به چنبره عقل هاي عادت زده خويش گرفتار آييم و بار ديگر به بهانه آشنايي با او، از خود بگوييم و به بهانه بيان رنج او، درد خود را بازگوييم.

در ره دوست سفر بايد كرد
از خويشتن خويش گذر بايد كرد
هر معرفتي كه بوي هستي تو داد
ديوي است به ره، از آن حذر بايد كرد

پنج شنبه شب، شب قبل از شهادت سيد مرتضي آويني، اين شعر را از ميان اشعار عارفانه حضرت امام (ره) همراه دوستي مي خوانديم. بحثي در گرفت بر سر اين كه آيا در مصراع اول بر «دوست» تأكيد شده و يا بر «سفر». بالاخره با استناد به وزن و قافيه، دوستمان قبول كرد كه در اين شعر تأكيد بر «سفر» است.

اين چنين ما در پيچ و خم قافيه گم شديم و او رفت.

تفاوت ميان ما و او، تفاوت ميان ماندن و رفتن است. او در ميان ما و در سفر بود، اما ما در سفريم و اسير توهم جاودانگي.

جمعه شب تا صبح، در بي قراري و بيداري گذشت.

ساعت 6 و نيم صبح شنبه خبر دادند كه او در فكه زخمي شده است؛ كه پايش قطع شده و در بيمارستان است. دلم گواهي ديگري داد. با اين همه براي چند لحظه سخن عقل را باور كردم؛ هنوز مي تواند بينديشد و قلم بزند. هنوز مي تواند با صدايش كه در چند ماه آخر گرفته بود، روايت بخواند، پس مهم نيست. انديشيدم؛ چرا هرچه معالجه كرد، گرفتگي صدايش برطرف نشد. با اين كه دكتر قول داده بود كه حنجره اي را كه در خدمت اسلام است خيلي زود مداوا خواهد كرد، دلم گواهي ديگري داد. تنها آن زمان كه خبر شهادتش را شنيدم، دريافتم كه حضرت امام (ره) چگونه اين خبر را داده بودند و من نفهميده بودم و اين چه حكايتي است كه حضرت امام منادي سفر او به كوي دوست بودند؟

عادات، بندهايي هستند كه ما را زمين گير كرده اند و حتي آن گاه كه نشانه هايي اين چنين بر ما نازل مي شود، باز در پرده ايم و غافل.

بر پله ها نشستم و چشم به ديوارها و عكس ها دوختم كه چگونه اشيا مي مانند و تصويري از جاودانگي در خود دارند. شنيدم كه «شهدا شاهد بر باطن و حقيقت عالمند و هم آنانند كه به ديگران حيات مي بخشند.» و باور كردم كه او هست.

ظهر كه بچه ها را از مدرسه به خانه آوردم، گفتم: پدر هست، هميشه هست، فقط ما توانايي ديدنش را نداريم و اين مي تواند كه زياد مهم نباشد.

همين معنا بود.

اين اواخر خنده هاي هميشگيش را بر لب نداشت. در سال هاي بعد از انقلاب، جز پس از رحلت حضرت امام (ره)، هرگز او را اين چنين در پيله تنهايي و اندوه نديده بودم. مگر ياوري نداشت؟

چگونه باور كنم؟ اين روزگار كه روزگار شهادت نيست.

بسيار گفتند و شنيديم كه او لياقت شهادت داشت. شهادت حقش بود. باب شهادت به روي شايستگان باز است و... راست است. او همواره در پي جاودانگي بود. او از مرگ نمي هراسيد و با مرگ نزديك بود، تا آن جا كه به آن خو گرفته بود. او باور داشت كه اين تن، نه جاي پروراندن كرم است؛ پيله اي است كه تا پروانه دل آن را بشكافد و آن همه بر گرد شمع ولايت طواف كند تا خود شمع صفت شود و در مذبح عشق، كربلا، نداي «هل من ناصر ينصرني» را، نداي حق طلبي تمام اعصار را لبيك گويد.

راست است. او كربلا را در كه يافت و از همان جا نيز به ياران امام حسين (ع) پيوست.

اما تعبير اين دنياييش را نشنيديم و به خود نينديشيديم كه چرا استحقاق زيستن با او را نداشتيم؟ ما به حسب گمگشتگي در عادات عالم ظاهر، او را كه اهل عادت نبود نشناختيم. خوديت هاي ما حجاب هايي بودند كه «بي خودي» او را از چشمانمان پنهان مي كردند. ما شعف خود را در آينه وجود او به تماشا نشستيم و زبان به ملامت او گشوديم.

عافيت طلبان، توهمات خويش را متظاهر در وجود او ديدند و عقل ظاهربين، رعب خود را در برابر غرب، غرب زدگي او قلمداد كرد و رسوبات غرب زدگي را در وجود كسي تشخيص داد كه نه فقط در روزگار جنگ فرزند جبهه بود، كه در اين روزگار هم كه از ارزش هاي جنگ جز خاطره اي گنگ نمانده، «روايت فتح» مي ساخت.

اين گونه بسياري از ما هنگامي كه براي لحظاتي چند حقيقت وجود او را پس از شهادتش به چشم دل ديديم، خود را جز باري گران بر دوش او نيافتيم، و به حق نيز چنين بود.

و واي بر ما اگر با اين شتاب به چنبره عقل هاي عادت زده خويش گرفتار آييم و بار ديگر به بهانه آشنايي با او، از خود بگوييم و به بهانه بيان رنج او، درد خود را بازگوييم.

اگر با شهادت او خود را مي شناختيم و به قضاوت خود مي نشستيم، چگونه مي توانستيم مدعي شناخت رنج او باشيم؟ او كجا و دامن دوست كجا؟

سينه تنگ من و بار غم او، هيهات!
مرد اين بار گران نيست دل سنگينم

آن چه كه دل او را به درد مي آورد، شناخت رنج انسان بود؛ انساني كه با دور شدن از مبدأ وحي، خود را تنها و سرگردان در اين كره خاكي يافته است؛ انساني كه عهد ازلي خود را به فراموشي سپرده و مقام خليفةاللهي خويش را از ياد برده است و آن همه از جوهر اصلي خود دور شده كه به مقام حيوانيت در اين ديار فاني بسنده كرده و آرزويش جاودانه زيستن در اين مقام است.

او اما حتي براي لحظه اي از معناي انا لله و انا اليه راجعون غافل نبود. مبدأ و مقصد را مي شناخت و خود را در نسبت با اين شناخت معني مي كرد. درد او غفلت ما بود. لحظه اي بر او نمي گذشت مگر آن كه خود را حاضر در پيشگاه حق و حق را ناظر بر خويش بيابد.

به ظاهر همچون ما زندگي مي كرد، همچون ما نماز مي خواند، همچون ما كار مي كرد و مي آشاميد و هر يك از ما كه در رفتنش اشك ريختيم، در ماندش او را چون خود پنداشتيم؛ چرا كه چشم ظاهربين جز ظاهر اعمال را نمي بيند.

حال اگر با رفتن او مي گوييم كه از جنس ما نبود، آيا تنها بازگو كردن سخناني كه از او شنيده ايم براي بيان آن چه كه چهره گشاده او را در چند ماه قبل از شهادتش در غم و اندوه فرو برده بود، كافي است؟ آيا به صرف آن كه اين سخن، سخن اوست، در هر كجا و به هر شكل مي تواند مطرح شود، و در اين صورت آيا تنها به حفظ سخن اكتفا نكرده ايم و در حفظ معني به خطا نرفته ايم؟ چگونه است كه به يكباره خود را در جايگاه او يافته و داعيه بيان حرف هاي ناگفته اش را در دل پرورانده ايم؟ آيا ما را نيز از آن عقل تشخيص كه به پاس مجاهدت هاي بسيار به او بخشيده بودند، بهره اي هست؟ اگر چنين است و خود را از سنخ او يافته ايم، كه اهليت بازگو كردن آن چه را كه در دل داشت نيز يافته ايم، واگرنه، اين بيان درد او نيست، بيان درد «خود» است و اين گونه تفاوتي نيست ميان ما و آن ها كه لب به ملامتشان مي گشاييم.

ديگراني كه حتي در ظاهر نيز به افكار او وفادار نمانده اند، چگونه است كه مدعيان ادامه راه او هستند؟ اگر او شرايط را آماده مي ديد كه خود بهتر از هر كس ديگر مي توانست دردش را بيان كند. هم به قدر كفايت، بضاعت فكري داشت، هم سيد اهل قلم بود و هم مصلحت انديش بود. اما نه به معناي متعارف كلمه كه او قائل به «خود» نبود تا به مصلحت «خود» بينديشد؛ صلاح او صلاح دين بود و تنها جايي لب به اعتراض مي گشود كه دين را در خطر مي ديد. آيا درد ما نيز درد دين است؟

او در همين روزگار كه پيروي از نفسانيات، عرف جوامع بشري شده است، بر صراط مستقيم ماند و اين ممكن نبود مگر با اعتصام به حبل الله. بقاي بر اين راه همان همه كه سهل به نظر مي رسد، سخت است. آيا ما نيز با چنگ زدن به ريسمان ولايت، خود را و جايگاه خود را در اين زمانه شناخته ايم؟
پنجشنبه، 22 ارديبهشت ماه ، 1390 نظرات
ادامه مطلب
 
ویژه نامه علمدار عشق
نگارش یافته توسط sajjadkhosropour  
شنبه، 4 دي ماه ، 1389

ویژه نامه علمدار عشق
به بهانه اا دی ماه، دهمین سالروز شهادت مداح اهل بیت(ع) شهید سید مجتبی علمدار


هرکس با شنیدن یازدهم دی ماه یاد چیزی می افتد. اما برای من یازدهم دی یعنی سید مجتبی علمدار؛ آخر یازدهم دی ماه هم روز ولادت پربرکتش بود و هم شهادت غمبارش. نمی دانم چقدر می شناسیدش ولی اگر مایلید کمی با این جانباز شهید و مداح با اخلاص اهل بیت(ع) بیشتر آشنا شوید چند منزلی قافله شهداء را همراهی کنید تا ببینیم که کسیکه همه وجودش متعلق به حضرت زهراء(س) و فکر و ذکرش دوستان شهیدش است؛ چطور مثل شهیدی زنده زندگی می کند و خود را به آنها می رساند.
و این فرازهایی از حیات عارفانه شهید علمدار از زبان همسر صبور ایشان :
… ایشان انگشتری داشتند که خیلی برایش عزیز بود. می گفت این انگشتر را یکی از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ایشان کرده و در همان لحظه شهید شده است. ایشان وقتی به آبادان برای مأموریت می رود، این انگشتر را بالای طاقچه حمام جا می گذرد و دربازگشت به ساری یادش می افتد که انگشتر بالای طاقچة حمام جا مانده استشهید علمدار - قافله شهداء. وقتی آمد خیلی ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اینقدر دلگیری؟ گفت: وا.. انگشترِ بهترین عزیزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بیفتد و گم شود واقعاً سنگین تمام می شود.گفت: بیا امشب دوتایی زیارت عاشورا و دعای توسل بخوانیم شاید این انگشتر گم نشود یا از آن بالا نیفتد.
جالب اینجا بود که ما زیارت عاشورا را خواندیم و راز و نیازکردیم و خوابیدیم. صبح که بلند شدیم دیدیم انگشتر روی مفاتیج الجنان است. اصلاً باورمان نمی شد همان انگشتری که در آبادان توی حمام جا گذاشته بود روی مفاتیج الجنان بالای سرما باشد .
… سیّد همیشه « یا زهرا(س) » می گفت. البته عنایاتی هم نصیب ما می شد. مثلاً دو سه بار اتفاق افتاد که بی پول شدیم. آنچنان توان مالی نداشتیم. یکبار می خواستم دانشگاه بروم اما کرایه نداشتم. 5 تا یک تومانی بیشتر توی جیبم نبود. توی جیب ایشان هم پول نبود. وقتی به اتاق دیگر رفتم دیدم اسکناسهای هزاری زیر طاقچه مان است. تعجب کردم، گفتم: آقا ما که یک 5 تومانی هم نداشتیم این هزاریها از کجا آمد. گفت: این لطف آقا امام زمان (عج) است.  تا من زنده هستم به کسی نگو.
… همیشه اول تا یازدهم دی ماه مریض بود. خیلی عجیب بود. می گفت وقتی که شیمیایی شدم همین اوایل دی ماه بود و عجیب تر اینکه 11 دی ماه هم روز تولد و هم روز شهادتش بود. در  دی ماه ازدواج کردیم و دخترمان (زهرا) هم 8 دی ماه بدنیا آمد.
… یکی دوبار که درباره شهادت حرف می زد می گفت: من 5 سال الی 5 سال و نیم با شما هستم و بعد می روم. که اتفاقاً همینطور هم شد. دفعة آخری که مریض شده بود، اتفاقاً از دعای توسل برگشته بود. دیدم حال عجیبی دارد. او که هیچوقت شوخی نمی کرد آن شب شنگول بود. تعجب کردم، گفتم: آقا! امشب شنگولی؟! چه خبر است؟ گفت: خودم هم نمی دانم ولی احساس عجیبی دارم. حرفهایی می زد که انگار می دانست می خواهد برود. می گفت: آقا امضاء کرد. آقا امضاء کرد. داریم می رویم. نزدیک صبح، دیدم خیلی تب دارد . می خواستم مرخصی بگیریم که او قبول نکرد. گفت: تو برو، دوستم می آید و مرا به دکتر می برد. به دوستش هم گفته بود: « قبل از اینکه به بیمارستان بروم بگذار بروم حمام. می خواهم غسل شهادت بکنم. آقا آمد و پرونده من را امضاء کرد. گفت: تو باید بیایی. دیگر بس است توی این دنیا ماندن. من دیگر رفتنی هستم. » غسل شهادت را انجام داد و رفت بیمارستان. هم اتاقیهایش دربارة نحوة شهادتش می گفتند: لحظه اذان که شد، بعد از یک هفته بیهوشی کامل، بلند شد و همه را نگاه کرد و شهادتین را گفت و گفت: خداحافظ و شهید شد …

اعتراف نامه - چراغ هدایت
قانون اول: بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.(تاریخ اجراء 4/5/69)
قانون دوم: پروردگارا! اعتراف می کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شهید علمدار - قافله شهداءشک در نماز شدم. حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم .(تاریخ اجراء 11/5/69)
قانون سوم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بیاورم.(تاریخ اجراء 26/5/69)
قانون چهارم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم.حداقل در هر هفته باید دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا بیاورم باید بجای هر شب 50 ریال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بیاورم .(تاریخ اجراء 16/6/69)
قانون پنجم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه «خدا می بیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه باید سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم.(تاریخ اجراء 13/7/69)
قانون ششم:حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم، باید به ازای هر صلوات 10 ریال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم.(تاریخ اجراء 18/8/69)
قانون هفتم: حداقل باید در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدی باید 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبدیل می شود.(تاریخ اجراء 30/9/69)
قانون هشتم: هر کجا که نماز را تمام می خوانم باید در هفته 2 روز را روزه بگیرم، بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم در هفته بعد به ازای دو روز 3 روز و به ازای هر روز 100 ریال صدقه باید بپردازم .(تاریخ اجراء 19/11/69)
قانون نهم: در هر روز باید 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم روز بعد باید 15 مسئله بخوانم .(تاریخ اجراء 14/1/70)
قانون دهم: در هر 24 ساعت باید 5 بار تسبیح حضرت زهرا(س) برای نماز یومیه و 2 بار هم برای نماز قضا بگویم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار ، 3 مرتبه این عمل را تکرار کنم.(تاریخ اجراء 15/3/70)
« فرازهایی از وصیت نامة مداح اهل بیت، جانبازِ شهید حاج سید مجتبی علمدار »
.. به همه شما وصیت می کنم، همة شمایی که این صفحه را می خوانید، قرآن را بیشتر بخوانید، بیشتر بشناسید، بیشتر عشق بورزید، بیشتر معرفت به قرآن داشته باشید، بیشتر دردهایتان را با قرآن درمان کنید، سعی کنید قرآن انیس و مونستان باشد، نه زینت دکورها و طاقچه های منزلتان.
به دوستان و برادران عزیزم وصیت می کنم کاری نکنند که صدای غربت فرزند فاطمه (س)« مقام معظم رهبری » را که همان نالة غریبانة فاطمه (س) خواهد بود، به گوش برسد. نگذارید آن واقعه تکرار شود، حتماً می پرسید کدام واقعه ؟ همان واقعه ای که بی بی فاطمه زهرا (س) نیمة دل شب دست به دعا بردارد که: « اَلَّلهُمَّ عَجِّل وَفاتِی سَریِعاً ».همان واقعه ای که علی (ع) از تنهایی با چاه درد و دل کند. همان واقعه ای که امام خمینی(ره) بگوید: من جام زهر را نوشیدم و نالة غریبانة «اَلَّلهُمَّ عَجِّل وَفاتِی سَریِعاً» او، فاطمه (س) را به گریه آورد.
شیعه ها! مسلمونا! حزب اللهی ها! بسیجی ها! و.. نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تکرار شود. بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری که همان ولایت فقیه می باشد، باشند. چون دشمنان اسلام کمر همت بستند تا ولایت فقیه را از ما بگیرند شما همت کنید، متعهد و یکدل باشید تا کمر دشمنان بشکند و ولایت فقیه باقی بماند.
.. زمانی که زیر تابوت مرا گرفتید و به سوی آرامگاه می برید تا می توانید مهدی (عج) و فاطمه (س) را صدا بزنید . تنها امید من که همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده، به اشک چشم دوستانم متبرک شده است روی صورتم بگذارید .

چند خاطره از زبان دوستان نزدیک سید
شیوه خاصی هم در جذب جوانان داشت گاهی حتی خود من هم به سّید می گفتم: اینها کی هستند می آوری هیأت؟ به یکی می گویی بیا امشب تو ساقی باش. به یکی می گویی این پرچم را به دیوار بزن و .. ول کن بابا!  می گفت: نه ! کسی که در این راه اهل بیت(ع) هست که مشکلی ندارد ، اما کسی که در این راه نیست ، اگر بیاید توی مجلس اهل بیت(ع) و یک گوشه بنشیند و شما به او بها ندهید می رود و دیگر هم بر نمی گردد اما وقتی او را تحویل بگیرید او را جذب این راه کرده اید.
برنامه هیات او اول با سه، چهار نفر شروع شد اما بعد رسیده بود به سیصد، چهارصد جوان عاشق اهل بیت(ع) که همه اینها نتیجه تواضع،  فروتنی و اخلاص سید بود.
یکبار یکی از بچه های هیأت آمد و به سید گفت: تو مراسمها و روضه اهل بیت(ع) اصلاً گریه ام نمی گشهید علمدار - قافله شهداءیرد و نمی توانم گریه کنم! سید گفت: اینجا هم که من خواندم گریه ات نگرفت؟! گفت: نه! سید گفت: مشکل از من است! من چشمم آلوده است. من دهنم آلوده است که تو گریه ات نمی گیرد! این شخص با تعجب می گفت: عجب حرفی! من به هر کس گفتم، گفت: تو مشکل داری برو مشکلت را حل کن،گریه ات می گیرد!اما این سید می گوید مشکل از من است! بعدها می دیدم که او جزء اولین گریه کنندگان مصائب ائمه اطهار بود.
دو تا برادر بودند که به ظاهر هیأتی نبودند و به قول بعضی ها آن تیپی ..!! این دو شیفته سید شده بودند و به خاطر دوستی با سید وارد هیأت شدند. یک روز مادر اینها شک می کند که چرا شبها دیر به خانه می آیند؟! یک شب دنبال آنها راه می افتد، می بیند پسرانش رفتند داخل یک زیرزمین! این خانم هم پشت در می نشیند و گوش می دهد متوجه می شود از زیرزمین صدای مداحی می آید. بعد از اتمام مراسم مادر متوجه می شود فرزندانش مشغول نماز شده اند؛ با دیدن این صحنه مادر هم تحت تاثیر قرار می گیرد و او هم به این راه کشیده می شود. 
خود سید بعدها تعریف کرد که این دو تا برادر یک شب آمدند گفتند: سید! مادرمان می خواهد شما را ببیند. رفتم دیدم خانمی است چادری؛ گفت: آقا سید شما من را که نماز نمی خواندم،نمازخوان کردید! چادر به سر نمی کردم، چادری کردید! ما هر چه داریم! از شما داریم. این خانم بعدها تعریف کرد که سید به من گفت: من هر چه دارم از این فرزندان شما دارم! اینها معلم اخلاق من هستند!
شبی در بین راه در خصوص مسایل مربوط به زندگی و معضلات جامعه و مسایل روز صحبت می کردیم. در پایان وقتی همه ساکت شدند سید مجتبی با خنده گفت: ای آقا سی سال عمر که این حرفها را ندارد!
و به مصداق همان حرفی که سید گفته بود، همگان دیدیم که سرانجام در سی امین بهار زندگی، سید مجتبی جاودانه شد.
من کنار سید نشسته بودم و سید هم طبق معمول شال سبزش را روی سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصی مشغول خواندن زیارت عاشورا و مداحی بود. بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبزخود را بر گردن من گذاشت. با تعجب پرسیدم: این چه کاری است؟ گفت: بگذار گردن تو باشد. بعد از لحظه ای دیدم جمعیت حاضر بسوی من آمدند و شروع کردند به بوسیدن و التماس دعا گفتن. با صدای بلند گفتم: اشتباه گرفته اید، مداح ایشان است. امّا سیّد کمی آنطرف تر ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می کرد.
شبی که حال سید بسیار وخیم و تنفس او بسیار تند و مشکل شده بود، او را به اتاقی که دستگاه تنفس مصنوعی بود بردیم در حالیکه تنفس بسیار سریعی داشت و تشنه هوا بود. پزشک دستور داد که داروی بیهوشی به او تزریق شود تا لوله جهت تنفس گذاشته شود و من آخرین جمله ای که از سید شنیدم و بعد از آن تا زمان شهادت بیهوش بود، این بود: یا عمه سادات! یا زینب کبری!

نامه دختر شهید علمدار به پدر شهیدش
بابا مجتبی سلام
امیدوارم حالت خوب باشد. حال من خوب است، خوب خوب. یادش بخیر! آن روزها که مهد کودک بودم و موقع ظهر به دنبالم می آمدی.همیشه خبر آمدنت را خانم مربی ام به من می رساند: سیده زهرا علمدار! بیا بابات آمده دنبالت. و تو در کنار راه پله مهد کودک می نشستی و لحظه ای بعد من در آغوشت بودم. اول مقنعه سفیدم را به تو می دادم و با حوصله ای بیاد ماندنی آن را بر سرم می گذاشتی و بعد بند کفشهایم را می بستی و در آخر، دست در دستان هم بسوی خانه می آمدیم و با مامان سر سفره ناهار می نشستیم و چه بامزه بود.
راستی بابا چقدر خوب است نامه نوشتن برایت و بعد از آن با صدای بلند، رو به روی عکس تو ایستادن و خواندن؛ انگار آدم سبک می شود. مادر می گوید: بابا خیلی مهربان بود،اما خدا از او مهربانتر است و من می خواهم بعد از این نامه ای برای خدا بنویسم و به او بگویم که می خواهم تا آخر آخر با او دوست باشم و اصلاً باهاش قهر نکنم. اگر موفق شوم به همه بچه ها خواهم گفت که با خدا دوست باشند و فقط با او درد دل کنند. مادر بزرگ می گوید هرچه می خواهی از خدا بخواه و من از خدا می خواهم که پدر مردم ایران حضرت آیت ا.. خامنه ای را تا انقلاب مهدی(عج) محافظت فرماید و دستان پر مهر پدرانه اش همیشه بر سرِ ما فرزندان شهدا مستدام باشد.  ان شا ا.. ، خدانگهدار– دخترت سیده زهرا

پای درس سید
آدم باید توجه کند. فردا این زبان گواهی می دهد. حیف نیست این زبانی که می تواند شهادت بدهد که اینها ده شب فاطمیه نشستند و گفتند: یا زهرا ، یا حسین (ع) آنوقت گواهی بدهد که مثلاً ما شنیدیم فلان جا لهو و لعب گفت، بیهوده گفت، آلوده کرد، ناسزا گفت، به مادرش درشتی کرد.
... احتیاط کن! تو ذهنت باشد که یکی دارد مرا می بیند، یک آقایی دارد مرا می بیند، دست از پا  خطا نکنم، مهدی فاطمه(س) خجالت بکشد. وقتی می رود خدمت مادرش که گزارش بدهد شرمنده شود و سرش را پایین بیندازد. بگوید: مادر! فلانی خلاف کرده، گناه کرده است. بد نیست ؟!!! فردای قیامت جلوی حضرت زهرا(س) چه جوابی می خواهیم بدهیم.

 

منبع : http://qafelehshohada.parsiblog.com

شنبه، 4 دي ماه ، 1389 نظرات
ادامه مطلب
 
بابانظر خاطرات شفاهي شهيدمحمدحسن نظرنژاد
نگارش یافته توسط sajjadkhosropour  
پنجشنبه، 22 مهر ماه ، 1389


بابانظر خاطرات شفاهي شهيد محمدحسن نظرنژاد

مصاحبه: سيدحسن بيضايي

تدوين: مصطفي رحيمي

دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري

زمستان 1387

كتاب خاطرات شفاهي بابانظر حاصل گفت‌وشنود 36 ساعته سيدحسن بيضايي با اوست. اين مجموعه در هجده فصل تدوين شده است كه بخش آخر كتاب به عكس و اسناد اختصاص دارد. شايد اين مرد، محمدحسن نظرنژاد، در ميان همه كساني كه جنگ هشت ساله را تجربه كرده‌اند يك استثنا باشد. او براي اولين بار سال 1358 به كردستان رفت تا آتشي كه دست غريبه‌ها آن را روشن كرده بود، خاموش كند، هفده سال بعد يعني در سال 1375 براي آخرين بار به كردستان رفت تا آغاز و پايان زندگي‌اش در كوه‌ها و قله‌ها نوشته شود.

وي از يك خانواده روحاني بود كه در ضمن فعاليت سياسي نيز مي‌كردند. آن‌ها هيچگاه در مقابل ظلم و زور كوتاه نيامدند و به هر ترتيب مبارزه كردند و بر سر آيين و عقايد خود با كمال ميل شربت شهادت را نوشيدند.

محمدحسن نظرنژاد از بنيان‌گزاران مسابقات پاچوخه در مشهد بودكه معمولاً روزهاي جمعه بين جوانان برگزار مي‌شد. بنا به گفته خودش: «مسابقات را به اين علت راه انداختيم كه سينماها وضعيت ناهنجاري داشتند، كوچه و بازار هم كه وضعيتي بدتر داشت. به همين خاطر روزهاي جمعه با عده زيادي جمع مي‌شديم و عد‌ه‌اي ديگر را به عنوان تماشاچي دور خود جمع مي‌كرديم. مدتي بعد به خاطر اينكه از قوت جسمي برخوردار بودم در كشتي پاچوخه استان خراسان يكي از سرشناس‌ترين كشتي‌گيران شدم.»

وي به خاطر اينك حاضر نشد عضو حزب رستاخيز شود، ده، دوازده روز تحت بازجويي قرار گرفت و كتك مفصلي خورد. در آخر نيز با پادرمياني شخصي به نام سرگرد علوي آزاد شد.

فعاليت سياسي او پس از آزادي از ساواك و از طريق حاج سيدعلي موسوي خراساني و آقاي صبوري آغاز شد. كارش بيشتر نظامي بود تا تبليغاتي.

فصل دوم اين مجموعه به فعاليت‌هاي انقلابي او كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران انجام شد اختصاص دارد.

در اين رابطه آمده است: مدتي پس از پيروزي انقلاب اسلامي در گروه ضربت مالك‌اشتر مشغول شد. پس از آنكه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي تشكيل شد از جمله صد و شصت نفري بود كه براي ورود به سپاه امتحان داد و پذيرفته شد.

«اولين مأموريتي كه از طرف سپاه به من واگذار شد، مسئوليت بخشي از عمليات سپاه براي كنترل مرز افغانستان بود، از آن قسمت اسلحه زيادي وارد كشور شد. دو ماه اين مسئوليت را بر عهده داشتم و در اين مدت دو بار با نيروهاي افغاني به خاطر ورود غيرمجاز به كشورمان درگير شدم. وي در كردستان نيز عمليات سخت و موفقيت‌آميزي را بر عليه دموكرات‌ها و كومله‌ها و گروه‌ها و فرقه‌هاي ديگر ضدانقلاب انجام داد.

پنجشنبه، 22 مهر ماه ، 1389 نظرات
ادامه مطلب
 
 
آمار کاربران
نظرسنجی
نظر شما درباره سایت

خیلی عالیه
میتونه بهتر باشه
جای کار داره
بهترین سایته
نظری ندارم!



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 27
نظرات : 4
لینکدونی سایت

شبکه خبری مهندس نیوز

رو به سوی خدا

ماهنامه فرهنگی خاکریز

پایگاه اینترنتی دانشجویان بسیجی

پایگاه مقاومت شهید عرشی

نورمبین پایگاه ختم متون اسلامی

عمار

جمعیت پیروان روح الله

وبلاگ فرهنگی دینی هیئت ثارالله رشت

لبیک یا خامنه ای

هیئت محبان اباعبدالله الحسین لاهیجان

هیئت حضرت رقیه (سلام الله علیها) لاهیجان

پایگاه اینترنتی حجت الاسلام رنجبر

پایگاه 10شهدا’ قم

پایگاه مقاومت بسیج شهید نعمت زاده

* ديار رنج *

کانون بسیج جوانان شهرستان لاهیجان

رعد.ا

خضيب

قطب عالم

علمدار صبح

قضاوت با شما ای دوست

انتظار نور.....گیلان

تا آخر هستیم

دريچه اي به سوي ملكوت

فطرس

@@@سکوت دل@@@

پايگاه اطلاع رساني امام المهدي (ع)

يا ابا صالح المهدي(ع)

مسندخورشید

سپيدار سبز

پایگاه امدادی نجاتگر

حمايت از غزه Gaza.ir

طلبه تخريب چي

دل نوشته هاي قاصدك

دفاع مقدس(8سال دفاع)

كانون وبلاگ نويسان مذهبي

درد شكفتن(يادآوري عظمت من و تو)

دل نوشته هاي دو دختر شهيد

نمایشگاه بین المللی کاریکاتور هولوکاست

http://narjes.blogfa.com/

صفحات انتظار در فراق گل نرگس

سايت اطلاع رساني آيت الله بهجت

مركز جهاني اطلاع رساني آل البيت(ع)

majestymilitary

وب سایت بسيجيان

ميدون مين

پژوهشكده تحقيقات اسلامي طوبي

طب نظامي دكتر رحمت سخني

پايگاه اطلاع رساني امام خميني

کانون فرهنگی رهپویان وصال

شهید دکتر مصطفی چمران

پایگاه اطلاع رسانی دارالقرآن

مرکز اطلاع رسانی شهید آوینی

مرکز نشر اعتقادات

پایگاه اطلاع رسانی دفاع مقدس ساجد

پایگاه اطلاع رسانی دفاع مقدس سبک بالان

اشعار دفاع مقدس

دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله خامنه ای

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری

پایگاه اطلاع رسانی تبیان












Design:IMAN64(محمود نامور)